حالا که همه خودمانی هستند و از کنکور هم فاصله گرفته ایم فاجعه ی کارگر بودنمان را رو می کنیم:
ما (همین مایی که نمی بینید) درست نیم ساعت قبل از کنکور متوجه شدیم که کنکور داریم
هنوز خانم والده از جیغ ما بهوش نیامده اند.
خو ما چه گناهی داریم ما فکر کردیم مانند دو سه سال پیش کنکور هنر در عصر جمعه برگزار می شود!
چشممان کور یک بار به این مملکت اعتماد کردیم
هموطنان عزیز توجه فرمایید هموطنان عزیز توجه فرمایید
ما کنکور دادیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
اما خبر اصلی:
دانشگاه قبول که نمی شویم هیییییییییییییییییییییچ
مجاز هم نمی شویم هییییییییییییییییییییچ
مردود علمی می شویم بد رقمممممممممممممم
خدا به خانواده گرامی رحم کند یک سال دیگر باید ما را متحمل شوند.
به مدت ۳ روز در هتل کاملیا سبزوار سکنا گزیده بودیم و مشغول برگزاری جشنواره فیلم و عکس استان خراسان رضوی بودیم.
ما و همشهری ما بس که به مقررات احترام می گذاریم در یک حرکت انتحاری با ارائه ۸ دعوت نامه به صورت کاملا قاچاقی ۱۶ نفر را وارد هتل نمودیم.
تصور کنید در یک اتاق ۱۲ متری ۴ نفره ۱۴ تا آقا را جا داده باشند. مطمئناْ حتی تصور این مسئله هم باعث گرفتن بینی تان می شود.
در کل از عوامل اجرایی جشنواره که تمامی سعی خود را برای سوهان کشیدن اعصاب ما خرج کرده بودند بگذریم٬ چای خوردن های نیمه شب دور میدان به صورت گله ای از خاطراتمان نخواهد رفت.
از من پرسید زندگی چیست؟
مثل این است که بپرسی هویج چیست؟
خو هویج٬ هویج است و همین است که هست!
۲۰ آوریل ۱۹۰۴
از نامه های چخوف به اولگا
این تمرین امشب تون باشه واسه نامه های عاشقانه تابعد !!
فقط خداوند کمی نوازشمان فرموده سیستم و خودمان را کم مانده بود بفرستند سینه قبرستان!!
خدا مرگمان ندهد الهی!
نخیر
تصادف؟
نخیر!
مشکلات خانوادگی؟
نخیر!
کیف قاپی؟
خیر!
گروگانگیری؟
خیر!
چیه؟ فکر کرده اید ما لارا کرافتیم! نخیر نیستم دو شاخ برق را کندیم بزنیم به ضبطمان که به سیستممان وصل بود جا نمی افتاد کردیم توی دهان مبارک بلکه صاف شود!![]()
ما که اولش گفتیم لارا کرافت مرافت نیستم( اسمش همین بود؟)
ما یکی کارگر بیل به دستیم/ نام شاعر مگذارید و حرامم نکیند!!
دلمان برای یغما بیچاره له شد!!
بعداْ نوشتیم: دهانمان مقداری کج شده ! خانوم والده می فرمایند بس که دهن کجی کردید به این و آن!
ما؟
استغفرالله!!
شما دوست عزیز صدای ما را از نزدیک ترین کافی نت موجود در شهر با لاک پشتی ترین سرعت ممکنه می شنوید!
چرا؟
چرا ندارد که!!
وقتی ییییییییییییییهو حس طنزتان غلیان می کند می پرید پشت سیستم و می نویسید و می نویسید و وقتی می خواهی وبلاگت ر اآپ کنی خبر - از غیب که چه عرض کنم- می رسد شارژ شما تمام شده بپر برو پارژ کن. جداْ اولین کاری که به ذهنت می رسد چیست دوست جان ما ها؟
خو ٬ همه مطالب طنزمان را به ابدیت پیوند دادیم رفت رد کارش!
حس طنزمان به دلیل رفتار شرم آور این ای دی اس ال کوفت زهرماری دوباره قهر کرد!
بعداْ نوشیتم: ما می خواهیم زین پس در این مکان غمنامه بنویسیم بس که این حس طنزمان حال ما را می گیرد.
راستی کی گفت ما حس طنز داریم؟
آقای برادر را هول دادیم میان مرغ ها ی عزیز و آمدیم خدمت شما.
در این لحظه متوجه شدیم که با داماد کردن آقای برادر چشمه ی طنازی مان خشکیده بد فرم!
در هنگام عقد این دو نوگل شکفته کم مانده بود عاقد هم بزند زیر گریه!
والا!!
خو٬ هر دو یکی یک دانه هر دو عزیز خانه! تازه خانواده شریف عروس مان همین یک فروند بچه را داشتند از مال دنیا!
ما حس طنزمان را می خواهیم!خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بعداْ نوشتیم:
ما در نظرات دوستان قبلی فهمیدیم که هییییییییییییییییییییییییییچ کدام
از این عزیزان عمراْ ترفند های خواهر شوهر بازی را یاد ندارند!
فکر کن!
تا ۱ هفته ی دیگر همنشین باقالی ها می باشد.
ما می آییم ما با دست پر می آییم ما همراه با آخرین مدل های خالی بندی می آییم.
در این بین که ما نیستیم لطفا آخرین متد های خواهرشوهر بازی
را برایمان بگذارید٬ چرا که ما اینقدر که دفعه ی اولمان است بلد نیستیم چطور برخورد از نوع سومش را داشته باشیم و هی به این عروس بیچاره لبخند پت و پهن تحویل می دهیم.
هم اکنون نیازمند ترفندهای شما هستیم!
باز ملت دیوانه شدند
باز همه زدند به کوه و دشت و صحرا
باز...
بی خود هی توی وبلاگاتون ننویسین٬ بارون اومد٬ پاک شدیم و تطهیر شدیم و دوباره متولد شدیم از این حرفا!
طی آخرین اخبار تمام باران های امسال اسیدی می باشد٬ حالا شما هی چپ و راست بروید زیر باران!
آخر سر منهدم می شوید هاااااااااااااا!
از ما گفتن بود!
ما می خواهیم سر به تن گوگل نباشد.
ما می خواهیم این فی لتری ها بیایند گوگل را فی لتر کنند٬ هی ما خوشحال می شویم٬ هی خوشحال می شویم!
ما می خواهیم گوگل بترکد!
خدا الهی ورشکست کند این گوگل را که استعدادهای ناب ما را این چنین کور می نماید.
چرا؟
چرااااااااااااااا؟
چراااااااااااااااااااا؟
می پرسید چرا؟
وقتی یکی برود توی گوگل و احمق و احمق تر را سرچ کنید و این گوگل از خدا بی خبر اول از همه وبلاگ ما را معرفی کند... توقع ندارید که برایشان پیام تشکر بفرستیم ها؟
بهت قول می دم بهترین خونه رو واست بخرم٬
بهترین ماشین رو٬
یه زمینم می ندازم پشت قبالت٬
بهترین عروسی رو توی بهترین هتل واست می گیرم٬
ماه عسل می برمت سواحل هاوایی
٬
هر چی بخوای واست می خرم... چیزی شده عزیزم؟
من: دوربین مخفیه؟![]()
بعداْ نوشتیم:
ما طی یک عملیات احمقانه ( با تمام وجود تلفظش کنید) برنامه فلش پلیرمان را پاک کردیم.
حالا هرچه زور می زنیم هیچ رقمه نصب نمی شود.![]()
![]()
![]()
![]()
غلط نمودیم دوست عزیز٬ غلط! می دانید چیست؟![]()
د.د ( مخفف دوست داشتنی ها): ما یک عدد برنامه فلش پلیر را شدید دوست می داریم!![]()
د.ن:(مخفف دوست نداشتنی ها ( عمراْ اگر می فهمیدی٬ اگر نمی گفتیم!!!!!)): ما خودمان را دوست نمی داریم بس که آی کیو می باشیم.![]()
وقتی یکی به ما می گوید دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایت را بنویس، تازه یادمان می آید که چقدر آدم فروتن و متواضع و احمقی هستیم!! خو، هستیم دیگر!!![]()
دوست جانمان چهار ستاره مانده به صبح از ما خواسته اند دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایمان را بنویسیم. البته اگر حوصله ی ما را ندارید بروید دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی های ( چقدر طولانی است وامانده) همین دوست جانمان را بخوانید انگار حرف ما را خوانده اید.
دوست داشتنی ها:![]()
ما دوست داریم در خیابان شلنگ تخته بزنیم و راه برویم، حالا هی مادر خانمی و آقای پدر و برادر چشم غره تحویلمان بدهند. ما آدم بشو نیستیم خو!!![]()
ما دوست داریم به بچه های طفلکی مردم هی چشم غره برویم، انقدر که اشک بچه را در بیاوریم بعد خودمان مثل احمق ها برویم برایشان شکلات بخریم تا گریه نکنند. ![]()
ما دوست داریم مانتوهایمان حتما جیب داشته باشد، اگر نداشته باشد دق مرگ می شویم خو، بعد با یک جفت کفش آهنی ( به قول خانم والده) برویم به جنگ آسفالت های درب و داغان شهرمان. اگر کسی پایه پیاده روی یافتیم که هیچ، وگرنه با ذوقی بسی مثال نزدنی خودمان تنهایی می رویم.
ما دوست داریم هی الکی توی کتاب فروشی های شهر ول بگردیم!! تمامی کتاب فروشی های شهرمان ما را می شناسند، البته دوستمان دارند ها ! چون هی فرت و فروت کتاب می خریم.![]()
ما دوست داریم وقتی از روزگار ضدحال خورده ایم، برویم داخل کتابخانه ی شهرمان و بین قفسه های کتابخانه راه برویم و بوی کتاب را استشمام کنیم. ( خانم های کتابخانه به عقل ما شک کرده اند بعد از 8 سال رفاقت!) یا دوست داریم برویم کتاب فروشی لای یک کتاب نو را باز کنیم و بوی نو بودن کتاب را ببلعیم. انقدِ حال می دهد به آدم، نمی دانید!!![]()
ما دوست داریم، وقتی به کسی می گوییم نه آنقدر شعور داشته باشد که بفهمد ما گفته ایم نه، نه اینکه بگوید خوب پس من بعداً تماس می گیرم!! ![]()
ما دوست داریم پفک بخوریم از نوع موتوریش یا ساندویچ هایدا !!! آخ این یکی جز اولین عشق های ما محسوب می شود. ![]()
ما دوست داریم برویم در پارک شهرمان بنشینیم با پیرمردهای پارک اختلاط کنیم. یا پاهایمان را روی نیمکت جمع کنیم و برای خودمان بلند بلند فروغ بخوانیم: درد تاریکیست درد خواستن، رفتن و بیهوده خود را کاستن...![]()
ما دوست داریم اگر خواستیم سوار تاکسی شویم حتما جلو بنشینیم. خو بدمان می آید بنشینیم عقب!! هر وقت هم عقب، از این خاله خان باجی ها نشسته است و ما می رویم جلو می نشینیم، آقا هی به ما چشم غره می روند هی چشم غره می روند!!![]()
ما دوست داریم برویم مجسمه سازی یاد بگیریم. اما استاد جان گفته اند تا کنکور ندادی و جواب قبول نشدنت!!! نیامده خبری از کلاس نیست. خو دلشان کمی هم برایمان نمی سوزد!![]()
ما دوست داریم اگر دانشگاه قبول نشدیم برای خودمان کتاب فروشی بزنیم. فکر کن!!! ![]()
دوست نداشتنی ها:![]()
ما دوست نداریم کیف برداریم با خودمان خو.![]()
ما دوست نداریم هی با ماشین شخصی اینور و آنور برویم عادت داریم مثل کارگرها پیاده همه جا را گز کنیم.![]()
![]()
ما دوست نداریم صبح ها خواهر خانمی در کمدشان را بکوبند به هم آن هم زمانی که ما تازه خوابیده ایم!![]()
![]()
![]()
ما دوست نداریم حال کسی را بگیریم اما دوست داریم کسی را سرکار بگذاریم.![]()
ما دوست نداریم خیلی چیزها را توی دلمان نگه داریم٬ وقتی هم می گوییم ترور می شویم به چشم غره ی کلهم جماعت حاضر!!![]()
ما خیلی چیزها دوست داریم/ نداریم که الان یادمان نمی آید اگر چیزی یادمان آمد مجبورید تا آخر عمر این وبلاگ پ.ن های دوست داشتنی و نداشتنی ما را تحمل کنید خو!
پ.ن: ما به یک نتیجه رسیدیم اینکه دوست داشتنی هایمان بیشتر از دوست نداشتنی هایمان است... والا!!
من: ها؟
اون: می دونی؟
من: چی؟
اون: همینی که الان گفتم.
من: چی گفتی؟
اون: دوست داشتنمو!
من: خوب؟
اون: هیچی!!!
اون: ...
من: چیزی شده؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جان ما نمی خواهد وبلاگ ما را بخوانید، بروید اینجا را بخوانید بس که حرف حق زده اند، این دوست جان ما!!
من: کدوم آدم عاقلی می ذاره کسی مزاحمش بشه که من دومیش باشم؟![]()
ما آن پست را بر می داریم تا رسما اعلام کنیم که غلط نمودیم با ملت شوخی کردیم. ما را به غولی خودتان ببخشید!!
در بیداری گند زدند به موهایمان رفت!!!
سر درد هایم زیاد می شود از زمانی که دوره ی درمانی ام را شروع کرده ام به جای بهتر شدنم بدتر شده ام، کم کم دارم به دکتر بودن این دکی شک می کنم همانطور که بابا به من مشکوک می شود، پول تو جیبی ماهانه ام سر به فلک کشیده، کم کم باید فکر کاری برای خودم باشم گرچه دکی می گوید نباید مغزم زیاد فعالیت کند. اما آقای پدر را چه باید کرد؟
معترف می شویم
آقای پدر طی یک دوره عملیات ژانگولری مچ ما را درست جلوی مطب دکی می گیرد، به هر در زدیم که دو در شود نشد، چون چند پیشش دکی جان خبر خوشی مرحمت فرموده بودند که این تومور پررو، رویش کم شده و درمانمان بالاخره جواب داده است، تصمیم گرفتیم به پدر عزیز دردانه بگویم که تومور داریم!! پدر کمی نگاهمان کرد و بعد همه چیز سیاه می شود!!!
****************************
پدر عزیز بالای سرمان نشسته و سرمان داد می زند، چه بی ملاحظه! مثلا من مریض هستم. اما قیافه ی پدر چیز دیگری می گوید. طی آخرین رویدادها من باید الان درست جلوی درب مطب دکی جان باشم اما نیستم بلکه داخل رختخواب می باشم، صدا آقای پدر بلند می شود:
تا کی می خوای بخوابی بی خاصیت. ساعت از 11 رد شده!!!
و من شک می کنم که آیا یعنی واقعا همه ی این روزها خواب بود؟ یعنی خواب بود؟
500 تا ساندویچ نون و پنیر و گردو بردیم پخش کردیم، بلکه خدا نزند پس کله مبارک و تومور دار شویم!![]()
اصولا در حال دودر کردن ساندویچ ها هستیم. زورمان می آید هم صد تا پیاز را میل کنیم هم صد تاشلاق را. عمراً!!
چون احتمالِ شک می باشد، مادر گرامی را تشویق فرمودیم که خودش این کار را بکند، ولی مادر گرامی زیر بار نرفتند و گفتند نذر کرده با دستمان خودم درست کنم و پخش کنم.
حرص می خوریم که چرا همیشه از ما مایع می گذارند.
دیروز که از خواب بلند شدیم با چهره ی پر از شکِ خواهر گرامی روبرو شدیم چرا؟ چونکه خانم منشی ِ گلمنگی ِدکی جان تماس گرفته اند گفتند برای برنامه ریزی دوره ی درمانی خود یه سر تشریف ببرم مطب.
خوب که چی اینکه مشکلی نیست خیلی ها سرطان دارند.
الان دو ساعت است خواهر گرامی سر هر 10 دقیقه بی هوش می شوند و ما با یک پاتیل آب بالای سرشان در حال غرق شدنیم.
خدا رو شکر خانم والده منزل تشریف نداشتند.
وای به روزی که...
خواهر گرامی در حالی که در بین دستمال کاغذی های استفاده شده و استفاده نشده دست و پا می زند، هی به ما نگاه می کند و هی گریه می کند، هی ناله می کند و می خواهد برای ما بمیرد، کم مانده برویم کفنمان را بپوشم.والا!
برای سرگرمی هم که شده وارد آرایشگاه همیشگیمان شده و خودمان را روی صندلی پرت می کنیم و از لیلای عزیز می خواهیم مقداری موهایمان را کوتاه کند! وقتی موهایمان را که به قول ایشان 1 تن وزن دارد را بالا و پایین می کند، خیلی جدی می گویم مواظب کله ی ما باشید چون یک عدد تومور در سر داریم. و اینگونه شده که لیلا جان چنان زدند زیر خنده و پس کله ی ما، که به تنها نتیجه ای که رسیدیم این است که دیگر با کسی جدی صحبت نکنیم!!
وارد مطب که می شویم سرک می کشیم داخل آبدارخانه بلکه دکی را ببینیم. ولی خانم منشی گلمنگلی را می یابیم که دارند جلوی آینه آرایش می فرمایند. کمی مشکوک می شویم که اینجا کجاست و من کی ام؟ داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که تنها بیمار این دکی خودم هستم که بیماران گرامی با یک حرکت انتحاری! به صورت گله ای وارد مطب می شوند.
وارد اتاق دکی که می شوم، کله ی کچل ایشان را پشت پنجره مشاهده می فرماییم. پرونده!آزمایشات را تقدیم می کنیم. عکس را می بینند. نوشته ها را می خوانند و بر خلاف همیشه می آیند روبروی ما می نشینند و ما باید کلی خر باشیم اگر نفهمیم یه مرگی داریم!!
دکی: از من خوشت اومده یه سره اینجا وِلی (veli)!!
من: کله ی کچلتان مجذوبم می کند!!
دکی: جداً پدر گرامی نیامدند.
من: ایشان کار داشتند یک قرار مهم سر کوچه ی اُوراق فروشی داشتند با یکی از دوستان.
دکی شبیه علامت سوال می شود و مجبورم توضیح بدهم.
من: پای آبرو در میان بود. یه کَل کَل با یکی از دوستان در زمینه شطرنج داشتند رفتند کسب آبرو کنند.
نمی دانم دکتر به ریش ما می خندد یا به ریش طبابت خودشان!!
دکی: یه غده ی خیلی خیلی کوچک توی سرت داری.
و من می دانستم که یه مرگی دارم اما نه به این خنده داری. جناب دکی فرمودند یه غده ی بسیار بسیار کوچک توی سرم وجود دارد که نمی شود عملش کرد؟ چرا؟ چونکه این غده ی عزیز بین دو رگ بسیار حساس سر قرار دارند که اگر تکانشان بدهیم، می میریم! و نکته جالب اینجاست که تومور گرامی دارد روز به روز یک میل بزرگ می شود و محاسبات دکی جان بنده دقیقا 7 ماه و 8 روز فرصت دارم تا این تومور بی انصاف یکی از دو رگ گرامی را پاره کند!
دیدید محکوم شدیم به مرگ!
روزها از دست می روند
بعد از مطب دکی می خواهیم عین این بازیگران فیلم های خارجی روانه پارک شویم و به بچه هایی که برای پرندگان دانه می ریزند نگاه کنیم و بر زندگی از دست رفته آه بکشیم، اما حالش نبود به همین خاطر می رویم پیش یکی از دوستان کمی ور می زنیم و از بیماری می گویم که دوست عزیز کلی می خندد و کلی کتکمان می زند که تو هیچ چیزت به آدم نرفته و من مانده ام حیران که بالاخره کی قرار است یکی پیدا شود ما را باور کند.والا!!
روانه خانه می شویم. مادر گرامی از پنجره آویزان است. تا مرا می بیند نزدیک است سقوط کند در همین لحظه تصمیم می گیریم حرفی به این نو گل شکفته ی هستی نزنیم. هنوز در ورودی باز نشد خرخره ام گرفته شده به دیوار چسبانده و ترور می شویم به چی شد؟ چی گفت؟ چرا نگفتی من بیام؟ چرا تنها رفتی؟ چرا این قدر دیر کردی؟
و من از فرط خفه شدن نزدیک بود کل تصمیمات اخذ شده را به باد فراموشی بدهیم که خواهر گرامی به دادمان می رسد.
مقداری هوا میل می کنیم و خدمت مادر گرامی عرض می کنیم که دکی آدم وسواس و حساسی است وگرنه منه پوست کلفت چه دردی می توانم داشته باشم.
مادر گرامی نفس عمیقی می کشند و می فرمایند: از اول هم می دونستم تو هیچیت نیس. برو 500 تا ساندویچ نون و پنیر و گردو درست کن ببر تکیه ابوالفضل پخش کن!
در یک لحظه ی تاریخی نزدیک است از دهانمان در برود، ما که رفتنی هستیم پس آخر چرا باید چنین کنیم؟ که با دیدن چشمان به اشک نشسته ی مادر، خفقان می گیریم. مادر گرامی دست به آسمان می برد و کمی قربان صدقه خدا می رود و شکرش می کند که این بچه ی نیمچه دیوانه اش سالم مانده است. ما هم اصلا به روی مبارک نمی آوریم که خدا فعلا همه مان را دور زده است!!
تشریف می بریم برای آزمایشات جدید. ما را در قبر می گذارند و عکس می گیرد یه کارهای دیگری هم می کنند که گفتن ندارد! ![]()
پدر گرامی برای آزمایشات مجبور می شود چک بکشد!! و با چشم غره می گوید:
وای به حالت اگه سالم باشی...!!!![]()
ما کمی می میریم از این همه محبت پدرانه!!![]()
وارد مطب دکی جان می شویم. ایشان را می بینیم که از آبدارخانه بیرون می آیند و یک فنجان هم به دستشان است. شک می کنیم نکند ایشان اصلاً دکتر نیستند.
وارد اتاقش می شود با همان چهره ی جدی مزخرفش می گوید:
دکی: گرفتی؟
من: بله.
و تمام نتایج را روی میز ولو می کنم و دکی جان گم می شود.
وقتی هیچ حرکتی از ایشان دیده نمی شود هول برمان می دارد که نکند زیر این همه نتیجه خفه شده باشند دوباره نتایج را بر می داریم و می بینیم نخیر از خودکار بودن ما حرص می خورند. یک دکمه ی مشکی گنده روی میزشان نصب شده است. دکی جان فشارش می دهد و خانم منشی گلمنگلی وارد می شود. نتایج را از من می گیرد و کنار دکی می ایستد. آنقدر آرام حرف می زنند و کاغذ و عکس رد و بدل می کنند که من اینجا از فرط بیکاری دارم وصیت نامه ام را می نویسم. والا!
دکی: یه هونصد تا آزمایش دیگر می نویسم انجام می دی زود میاری.
من:کی؟
دکی: خیلی زود.
من: هیچ امیدی نیست؟
دکی کله ی براق مبارک را از روی دفترچه بر می دارد و چشم غره می رود.
دکی: احتمالا یه هفته طول می کشه که نتایجت بیاد. دفعه بعدم با یه بزرگتر بیا.
من: بزرگتر یعنی چی؟
دکی: !!
من: از نظر جثه یا از نظر سن؟
دکی: با بابات بیا.
من: من خودم میام.
دکی: چند سالته؟
من:22
دکی: چقدر پیری پس
من: واسه همینه که می گم خودم می یام. اگه قرار کسی بمیره، اگه قرار کسی عمل بشه، منم نه بابام.
دکی با کله ی براق نگاهم می کند و سرش را می جنباند. خدا را شکر نگفت بابای گرام باید پولش را بدهد!!
پیروز می شویم
امروز نتایج کنکورمان ( بخوانید آزمایشاتمان) را گرفتیم، به زور!!
خانم پرستار نشسته با دوستشان می خندد. اسمم را می گویم می گوید بنشین تا حاضر شود، شک می کنم. دوباره اسمم را می گویم. چشمانش را مثل آهو فراخ می کند که مگر من کَرَم! توضیح می دهیم که بله به ما فرموده اند که قبل از طلوع آفتاب آماده است الان که بعد از غروب آفتاب است.
خانم پرستار تخمه ای می شکند می گوید : خوب واسه همین حاضر نیست.
و من به این همه منطق و فداکاری این پرستار آفرین می گویم. چرا که در تمام مدت حضور من با دوستشان تخمه بشکستند و به ریش بیمارهایی که اسم خنده دار داشتند، خندیدند و با دیدن نتیجه آزمایشاتشان آخ و آه و طفلکی اش همه عالم را پر کرد و ما دو گوش خیلی بلند داریم اگر نفهیده باشیم آن بدبخت ها چه مرگشان است.
بعد از نتایج این کنکور می رویم سراغ آن یکی و تا اسممان را قرائت می کنیم عکس های کله ی مبارک می آید روی میز. خانم پرستار اینجا عینکی است، با دوستش نمی خندد و تخمه هم نمی خورد، فقط وقت بیکاری قهوه می خورد با کتاب صدسالت تنهایی!
رفتیم پیش دکی جان. تشریف نداشتند رفته بودند اتاق عمل،گفتند بروید یک شب را در سکته بگذرانید، فردا تشریف بیاورید.
همراه ایشان راهی مطلب دکی می شویم. وارد مطب ایشان می شویم منشی گلمنگلی ایشان ما را به داخل اتاق ایشان رهنمود می کنند. خدا را شکر می کنم سر وقت امدیم. اینجا همه نمی دونم چی چی تایم هست.
وارد اتاق که می شویم نوری شدید چشممان را می آزارد، کله مبارک آقای دکتر مرا یاد سیلوراستالونه کچل می اندازد.
دکی: چته؟
من: ![]()
خانم والده پا درمیانی می کنند: یه مدت پشت سرش درد می کنه
دکی: چه مدته؟
من: ۲سال!!
دکی:
فکر نمی کنی یه کم زود اومدی
من : چرا الانم به اصرار خانم والده تشریف آوردیم.
دکی: شونصد تا آزمایش برایت می نویسم انجام بده بیا ببینم چته!
من: قربان شما
دکی: بچه پررو
یه دوره ی چند ساعته در آزمایشگاه ها می دویم تا دفعه آخرمان باشد بریم دکی!!
فردا نتایجم می آید استرس دارم انگار نتیجه کنکور است!!
اگه فردا محکوم به مرگ شدم چی؟
ضمیمه: این فقط یک داستان است که ما هم نفش شخصیت اولش را بازی می کنیم٬ پس اگر داستان بیخ پیدا کرد بی خود حرص نخورید!!!
هی می گویند اینطور باشی بهتر است و آنطور نه
به درک که بهترین نقاشی٬ به درک که بهترین وکیلی٬ به درک که بهترین هستی
مهم این است آن چیزی نیستی که او می خواهد.
مهم این است که٬ مهم نیستی اگر برای او نباشی...
و اینک:
اینجا جاده می کشیم با کمک تو .پس بیل بزن رفیق!!